بایستید ! دهان‏ های باز برگشتند تمام گردنه ‏های حجاز برگشتند
همین که پرده خاموش کاروان افتاد صدا دوید و در آغوش کاروان افتاد
رفتگان را فرا خوانید و جاماندگان را دریابید که پیامی مهم دارم .
سکوت ، به زمزمه نشست . زمزمه ها بلند و بلندتر و موجی از همهمه در کاروان افتاد . دستان خدا در دست رسول اللّه‏ صلی الله علیه و آله ، بالا رفت .
مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَولاه . تاریخ سال‏خورده حجاز ، هنوز هم هجوم بی‏ دریغ دستانی را که برای بیعت پیش می ‏آمدند ، به خاطر دارد .
شاد باش ‏های آمیخته با کینه فرود آمدند .
سیل تبریک ‏های پیاپی که بوی نفرت می ‏داد .
عقده ‏ها سر باز کرده و زخم‏ های چرکینی که متولد شد .
... و خدا ، ولایت علی علیه السلام را به انسان هدیه کرد و حصار محکم خود را به بشر ارزانی داشت . چشمه حیات جاری شد تا بنی ‏آدم ، عطش بی‏حد و حصر خود را فرو بنشاند به زلالیِ محبت مولا .
و حب علی ، سرآغاز همه خوبی ‏ها گشت . راه راست نمایان و دین خدا تکمیل شد .
آینده تاریخ انسان ، به دست های ید اللهی علی سپرده شد تا در سایه ‏سار محبت و عدالت بی‏ دریغش ، به آرامش برسد .
بارانی از رحمت ، باریدن گرفت . خدا ، مهر علی را به خاک هدیه کرد و خاک ، بارور شد ، نام علی را به گوش آب‏ها خواند و رود ها خروشیدند ، یاد علی را به درخت ‏ها ، سپرد و درخت‏ ها ، سبز شدند .
صدای هلهله می ‏آید ؛ اما حزنی غریب ، گلوی لحظات را می‏ فشرد غدیر ، شاد و غمگین است .
اینجا نقطه آغاز دلتنگی ‏های علی است ؛ شروع داستان حق‏ طلبی فاطمه علیها السلام . غدیر ، رنج روز های نیامده علی است ؛ ابتدای بیست و پنج سال خانه‏ نشینی ذوالفقار .
غدیر ، اولین پژواک از اندوه بی‏شمار ، چاه دلتنگی‏ های مرتضی است .
 
دشت غوغا بود، غوغا بود، غوغا در غدير
موج مى‏زد سيل مردم، مثل دريا در غدير

تشنگيها بود و توفان بود و شن بود و غبار
محشرى از هر چه با خود داشت صحرا، در غدير

كاروان آرام و بى تشويش لنگر مى‏گرفت
تا بگيرد كاروان سالارشان جا در غدير

گردها خوابيد كم كم، كاروان خاموش شد
تا پيمبر خود چه خواهد گفت آيا در غدير!

تا افق انبوه مردان صحارى بود و دشت
و سكوتى، تا كند آن مرد لب وا در غدير

مرد اما با نگاهى گرم در چشمان شوق
جستجو مى‏كرد محبوبش على را در غدير

پس به مردان عرب فرمود: بعد از من على است
هر كه من مولاى اويم اوست مولا در غدير

گردها خوابيده بود و كاروان خاموش بود
خوانده مى‏شد انتهاى قصه ما در غدير

در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ
بى گمان بارى رقم مى‏خورد فردا در غدير

اى فراموشان باطل! سر به پايين افكنيد!
چون پيمبر دست حق را برد بالا در غدير

حيف! اما كاروان منزل به منزل مى‏گذشت
كاروان مى‏رفت و حق مى‏ماند تنها در غدير!

http://www.emam8.com