بسمه تعالی

مادری از سر دلسوزی به فرزند دلبندش می آموخت، به هنگام شب در گذر از گورستان و هر جای ترسناک دیگر اگر با شَبحی رو به رو شدی، دل قوی دار و با شجاعت بر او حمله ور شو؛ زیرا با این کارِ تو موجب می شود که شبح از تو  روی بگرداند و فرار را بر قرار ترجیح دهد.

 فرزند زیرک در برابر آموخته های مادرش به او گفت: اگر همین آموزش های که تو به من می آموزی، مادر شَبح به او آموخته باشد و او زود تر از من ، به من حمله ور شود، آن وقت تکلیف چیست؟

در این حکایت مادری ناآشنا به اصول صحیح هدایت که در مقام راهنما قرار گرفته است، قصد دارد به فرزند خود بیاموزد که می تواند با شیوۀ پیش دستی در زدنِ ضربه به حریف، از گذرگاه های خطرناک، خود را سالم به سر منزل مقصود برساند. در حالی که، فرزند تیزهوش او که به شیوۀ راهنمایی مادر و میزان موفقیت طرح او مردد است، می کوشد با طرح پرسشی به جا، احتمال ناموفق بودن طرح را به راهنمای خود گوشزد کند.

درواقع مولوی در این حکایت شیرین، ضمن نکوهش یک سونگری در تعلیم و تربیت، به نوعی معلمان و تمام کسانی را که در مقام راهنمایی و هدایت انسان ها قرار دارند، از یک سونگری بازمی دارد و آنان را آگاه می سازد که اعتماد به یک شیوه و به کارگیری آن، برای ارشاد و هدایت گری در همه جا کافی و مطمئن نیست.